۱۱
شهریور
شدم مثل یه آبنبات چوبی … دست هزارتا بچه دارم میچرخم که هر کدومشون یه لیسی میزنن بعضیهاشونم گازش میگیرن ….
اما هیچ کدومشون نمیدونن که یه بچه ای اون ته بیشتر از همه نیازمند اون آبنباته … چی کار میشه کرد دیگه … بچه ان آخه ….
باید از بزرگترشون سوال کنی که چرا دادتش دست اون بچه ها …
سی.ای.دی
۰۳
شهریور

بعد از کلی مدت دارم مینویسم …
دستم هنوز به تندیه قبله اما فقط جای کلمات رو گاهی اشتباه میکنم! …
نوشتن … هر روز با خودم از مسیر خونه تا کتابخونه (که حدود ۷ دقیقه و ۲۳ ثانیه اس در یک راه رفتن معمولی) به این فکر میکنم که دارم مینویسم …. و چیزهایی که دوست دارم رو میگم …
زندگی عجیبه … یه روز خوبه … یه روز بد …. هر روز یه جوریه …خیلی وقت بود اینجا نبودم …. احساس تازگی میکنم با کامپیوترم …
احساس میکنم همون قدر که من با اون حال میکنم اونم با من حال میکنه …
با میز کامپیوترم حال میکنم …. از دیکشنری،مودم، وایرلس گرفته تا عطر ریو و نایس و رمی و اسپری ۲!۲ و هسته زردآلو و دکمه و نخ و کاغذ روی بسته ی قارچ و باتری و خورده کاغذ و طلا جواهر و قبض و ذره بین و رباعیات خیام و پارچه و کلی چیز میز دیگه …
به مرور زمان از اول امسال دونه دونه اینا جمع شدن و از جاشون تکون نخوردن … بعضیهاشون قدمتشون به سال هم میکشه … مثل قلب خوشگل و کوچیک و سفیدی که خودم درست کردم و همیشه به اسپیکرم آویزونه یا پایینشه …
دارم چرت و پرت مینویسم … الان ساعت ۱۲:۴۰ ظهره … و من میخوام که با دوست پسرم حرف بزنم اما بهم گفته تا عصر بیرونه خودش بهم اس.ام.اس میده … درسا زیاده ….
احساس میکنم کنکور قبول نمیشم … با این فکر حس بدبخت ترین آدم روی زمین بهم دست میده …
اما وقتی فکر میکنم که خونواده خوبی دارم، یه برادری دارم که هر روز باهاش میگم میخندم و همدیگرو اذیت میکنیم، یه خواهری دارم که همیشه طرفداری همدیگرو میکنیم و به سوتیهای همدیگه کلی میخندیم، یه مادری دارم که همیشه میخنده و باهامون شوخی میکنه، یه پدری دارم که همیشه آرومه و جوک تعریف میکنه و از سرو کولش بالا بری هیچی بهت نمیگه، احساس میکنم خوشبخت ترین دختر روز زمینم … یا دوستایی دارم که همشون خوبن ….. ۲ تا از دوستام که هیچی از دوستی کم نذاشتن …. و همیشه بهشون افتخار میکنم (خودشون هم میدونن با اونام) … به خاطر اینکه همه جا همه دوستشون دارن و از همه مهم تر من دوستشون دارم! …… و دوست پسری دارم که همیشه باهامه … هر وقت زنگ میزنه سلام نکرده میخندیم و ادای من رو در میاره … خیلی خوبه زندگی …. یه خاله دارم که هر وقت زنگ میزنه یا زنگ میزنم باهم حرف میزنیم میگه خوبی؟ من میگم تو خوبی؟ اون میگه تو خوووبی؟ بعد من میگم تو خووووووووبییی؟ تا جایی که یکی از دو طرف کم بیاره بخنده …. زندگی باحاله …. مامان بزرگم (مامان بابام) همیشه بهم میگه تو وقتی میای خونه من روزه میگیری…. هیچی نمیخوری ….. آخه چرا؟ …. خب نمیدونم وقعا چرا اونجا اینجوریم!!…. اون یکی مامان بزرگم … همیشه میخنده قربون صدقم میره … خانم گلانی، حنایی ….. عزیزم خیلی دوست داشتنین همه …… همشون رو دوست دارم و براشون میمیرم ….میخوام درس بخونم … میخوام امیرکبیر مواد قبول شم گرچه میدونم نمیشم!
اما باز دوست دارم براش تلاش کنم … ۲۰ روز مونده …به هیچ چیز اهمیت نمیدم و به کارم ادامه میدم ….
خدایا شکرت …
شکرت …
سی.ای.دی یکشنبه ۱۷ خرداد …
خدایا وقتی بنده هات رو میبینم که به دنیا دل بستن بهشون میخندم … اما وقتی به این فکر میکنم که تو نمیخندی بهشون و دوست داری که اونا برگردن پیشت منم دیگه نمیخندم …. راست میگی … منم اگه چندتا مخلوق داشتم که سرکشی میکردن دوست داشتم برگردن پیشم …به نظرت زندگی ارزش ۴ میلیون رو داره؟! … ارزش اینکه ۴ میلیون از یکی بگیری و طرف راضی نباشه … وقتی صحبت از ۵۰ میلیون میشه ۴ میلیون چیزی نیست …میدونی … من همیشه سعی میکنم حتی ۱۰۰۰ تومن از کسی نگیرم حتی اگه فکر میکنم که حقمه … نمیدونم چون دوست ندارم بعدا ۳ تومن پس بدم … مسخره اس نه؟ آدم حقش رو نگیره چون فکر میکنه بعدا ممکنه پسش بده! …
چقدر با خودم حال میکنم! چقدر واقعا حال میکنم … زندگی واقعا باحاله … اصلا وقتی خودم تنها توی اتاقمم عشق میکنم … تنهایی … آدم با خودش فکر میکنه و میخنده فقط … امروز خیلی با خودم خندیدم …….. خییییلی خندیدم … فکرای باحال ….خسته ام از درس خوندن … اما میخوام بخونم …
خدایا همچنان شکرت … دمت گرم …
سی.ای.دی یکشنبه۲ شهریور…
هنوز نمیدونم باید چی کار کنم! … احساس میکنم باید برم با یکی حرف بزنم .. اما نمیدونم چی بگم … از کجا بگم … دارم کم کم دیوونه میشم …. همیشه یه حسی داشتم نسبت به خودم …. یه آدم دمدمی مزاج … آره این میتونه تقریبا یه گوشه ای از شخصیت من باشه البته مشکلم بر میگرده به شخصیتم … میدونی فکر میکنم شخصیتم رو گم کردم … احساس میکنم این مدت همه اش بدون شخصیت زندگی کردم … احساس میکنم سعی میکنم یه شخصیت رو حفظ کنم توی خودم تا برام یه جور عادت شه … مجبور نشم دنبال خودم بکشمش میخوام خودش باهام بیاد … سعی میکنم همیشه یه جور رفتار کنم توی شرایط مشابه … اما بعضی وقتها اشتباه میشه …. همه اش بر میگرده به دوران کودکیم …. اون روزایی که دیگران هر کاری خواستن کردن و من نتونستم هیچ کاری انجام بدم … یه بچه ی شلوغ بودم که دوست داشتم با همیشه باشم … اما کم کم منزوی شدم … با تنهایی بیشتر حال کردم … الانم مثل اون موقع ها شدم … احساس میکنم که میترسم از بعضی چیزها …. اما این رو میدونم که از تنها زندگی کردن و تنها بودن هیچ ترسی ندارم … چون فکر میکنم انقدر کار هست که انجام بدم سرم گرم شه و به دیگران فکر نکنم … وجودشون برام مهم نباشه … حتی عزیز ترینام …
میدونی با اینکه سه سال از فوت داییم میگذره کم کم دارم احساس میکنم همچین آدمی برام یه شخصیت ساختگی بوده که توی ذهن من و اتفاقا خییلیهای دیگه بوده … و الان هیچ وجودی نداره …. فکر میکنم هیچ وقت کنارم نبوده …. خیلی بده اینجوری فکر کنم؟! یا اینکه یه چیز طبیعیه؟؟!!؟ …
همیشه فکر میکردم اگه آدم یکی رو از دست بده تا آخر عمر با شنیدن اسمش ناراحت میشه و حتی گریه میکنه …. اما تنها تغییری که میکنم اینه که میرم تو فکر و به خودم میگم بیا بیرون … بهش فکر نکن … فراموشش کن …. یه جور جدال بین ناراحتی و غرور …
مزخرف دارم مینویسم …
فکر میکنم باید تنها باشم …. به یه مسافرت احتیاج دارم … تنهایی باشه … میخوام برم مشهد … نمیدونم چرا … اما فکر میکنم اونجا برام خییلی خوبه …. اما مامانم نمیذاره تنهایی برم اونجا …. میدونی از اینکه مجبورم انقدر تلاش کنم خسته شدم … برای اینور اونور رفتن … من نمیخوام این جوری زندگی کنم …. فکر میکنم یه جورایی شدم مثل پویا نظری … اونم میخواد از جو خونواده اش فرار کنه … منم همینطور ….. اما خدایی سریالش مزخرف نیست یه نموره؟ … خییلی آب بندی داره …
دوست دارم تنهایی برم بیرون … تنها ناهار بخورم … تنها تو خیابونای مزخرف تهران قدم بزنم … مردم رو ببینم که منتظر تاکسی کنار خیابون وایسادن اما تاکسیها خالی خالی از کنارشون رد میشن چرا که فقط دربست میرن … یا گشت ارشاد داره به ۲تا دختر گیر میده و بهشون میگه سوار شید ما امروز کارمون تمومه ۲ نفر دیگه باید میگرفتیم که گرفتیم …. یا دخترا و پسرا رو نیگا کنم که دست همدیگه رو گرفتن و دارن با همدیگه راه میرن بعضی ها هم بد نیگاشون میکنن …. یا مغازه دارایی که کنار مغازشون وایسادن و مشتریها اون تو منتظرن … میدونی زندگی یه جورایی مسخره اس ….. این همه آدم علاف میبینی …. چرا کسی نمیخواد کاری بکنه؟! … البته منم یکی از اونام!…
یه جورایی دارم به همه نوع زندگی ایراد میگیرم … بعضی آدما خییلی پولدارن و هی دارن روی پولاشون پول میریزن به خودم میگم آدمای نفهم … بعضیای دیگه انقدر فقیرن ولی هیچ کاری نمیکنن به خودم میگم آدمای بیچاره… بعضی ها شب تا صبح دنبال کارن از اینور به اونر به خودم میگم چقدر بده که از زندگیشون هیچ لذتی نمیبرن! …. بعضیای دیگه هم همه اش مشغول تفریحن اینا هم از نظر من یه آدمای بیکار و مسخره میان … و خییلی جور آدم دیگه …
کتاب پاهای کثیف و از خییلی خوب به خییلی بد شل سیلوراستین رو خییلی دوست دارم هملتش هم باحاله … فکر کن تو اوج مسخره کردن داستان هملت یه جمله ی خیییلی باحال داره، «… پولونیوس به دخرتش اوفلیا میگه مردا خییلی حریصتر از اونی هستن که تو فکر میکنی! اونا هیچوقت چیزی رو که مفت بهشون بدی نمیخرن ازت… » باحال نیست خدایی؟! …. به نظر من که راست گفته … البته امیدوارم به هر مرد و پسری که این رو میخونه برنخوره … در هر صورت این جمله ی من نیست این جمله ی یه شاعر مرده که مترجمش هم مرد بوده … البته منم فمنیست نیستم!از اینم بگذریم …
این ۳تا کتاب به زبون اصلیشون باحالترن … چون سانسوری زیاد داره توی فارسیش … مخصوصا توی کتاب هملتش …
دارم به این فکر میکنم که سه تا نوشته دارم که هر سه تاش به همدیگه فرق داره و به تدریج داره غم انگیزتر میشه … اما خب عکس رو باید متناسب با آخرین حس گذاشت! …اما در آخر باید بگم که من این همه حرف از تنهایی و تنهایی رو خواستن حرف زدم … اما این به این دلیل نیست که من دوست ندارم با کسی حرف بزنم الان … فقط میگم اگه تنها بودم بهتر بود …. از کسی انتظار براورده کردن حرفم رو ندارم چون خودم باید یه کاری بکنم … اما خب کسی ناراحت نشه از من ….
…
البته خب این نیز بگذرد ….
شاید! به هر حال …
حرفی نیست برای زدن…
سی.ای.دیپ.ن۱: میزم تمیز شده
پ.ن۲: نوشته اول نمیدونم مال کی بود!
۱۲
تیر

زندگی …
تنها کلمه ایه که به نظرم میتونه اسم و عکس پستم رو به هم مربوط کنه …
خیلی وقته ننوشتم … البته نوشته هام پابلیک نشدن … ولی من نوشتم همچنان این مدت ….
بعدا اونا رو هم پابلیک میکنم …
میخندم … به زندگی میخندم … به این روزها میخندم … به این اوضاع میخندم …
همه چیز در حال تغییره …
به این فکر میکنم که ما آدمها وقتی یکیمون میره و غم زده میشیم همه همدیگرو درک میکنیم … حداقلش اینه که ادعامون اینه … اما وقتی که یه موضوع کوچیک پیش میاد اینطور نیست …. همه نمیتونیم همدیگرو درک کنیم … همه خودخواه میشن … همه میخوان حرف حرف خودشون باشه ….
خودخواهی این نیست که فقط بخوای همه چیز مال تو باشه … خودخواهی یعنی اینکه وقتی یه بچه ای توی بحثی که داری میکنی یه نظر مسخره و بیربط از روی کم فهمی میده بهش بگی حرف نزن تو هیچی در این مورد نمیدونی ….
این یعنی خودخواهی …
هیچ حرفی برای گفتن ندارم …
منم گریه میکنم …
سی.ای.دی
پ.ن: فقط چند روز …